ذهن ما

یک ذهن معمولی در صدد اخذ بیشتر و بیشتر از دنیا است. از هر کجا و از هر طرف. ذهن معمولی گیرنده ای بزرگ است؛ یک گدا ! گدایی که ارضا نمی شود. هر چه بیشتر می گیرد، کشیده تر می شود. هر چه بیشتر دارید، بیشتر می خواهید، سیری ندارید. گرچه در درون نیازی نیست ولی در بیرون برایتان عقده روحی شده و بیشتر و بیشتر بدبخت تر می شوید. چون ارضا نمی گردید. هیچ چیز برای ذهنی که بیشتر طلب می کند، سیری ندارد. «بیشتر» علامت بیماری است، پایانی ندارد. ذهن عادی به خوردن ادامه می دهد (به شکل استعاره) ، نه تنها اشیا را بلکه اشخاص را نیز. شوهر طالب مالکیت عمیق همسر است. گویا نوعی خوردنی است؛ دوست دارد خوب بخورد و هضمش کند تا قسمتی از وی گردد. ذهن معمولی آدم خوار است. زن نیز چنین است؛ شوهر را چنان فرو می برد که چیزی از آن باقی نمی ماند. قاتل همدیگر هستند. دوستان نیز چنین اند؛ پدر و مادر نیز با بچه خود چنین می کنند، و بچه ها نسبت به والدین خود. کل ارتباطات ذهن معمولی دلالت بر قورت دادن دیگران می کند، نوعی خوردن دیگران.

و آن وقت ذهن غیر عادی در برابر ذهن معمولی است. به سبب ذهن معمولی است که ذهن غیر عادی به وحود می آید. تعلیم ادیان این است: بده، سهیم شو ! نباید بگیری. برعکس بده ! صدقه را به سبب خلق ذهن غیر عادی اشاعه می دهند. ذهن عادی همیشه در بدبخنی است، زیرا همیشه عطش برای «بیشتر» را دارد، پس افسرده و غمگین است. ذهن غیر عادی که ادیان درست کرده اند، همیشه خوشحال است و شعف خاصی را دارد، زیرا طلب بیشتر را نمی کند؛ به عکس تداوم در دادن دارد. اما در عمق هنوز ذهن عادی وجود دارد. انسان نمی تواند در عمق وجود خود دلخوش باشد، بلکه در سطح حرکت می کند. به طرف قطب مخالف عقب گرد می کند. با قبلی فرقی ندارد غیر از اینکه تمایل جدیدی برخواسته تا بیشتر و بیشتر بدهد، پایانی ندارد. دلخوش است اما در عمق کیفیت ویژه ای از غمگینی را می توان دید. این نوع غمگینی را همیشه در افراد مذهبی می بینید. دلخوشی البته به سبب دادن، اما غمگینی به لحاظ اینکه نمی توانند بیشتر بدهند، دلخوشی به سبب شراکت، اما غم به سبب ناکافی بودن آن. پس دو نوع بدبختی وجود دارد. بدبختی معمولی، که این نوع مردم بدبخت را همه جا می بینید، تمام زمین پر است از آنها، تمنای بیشتر را دارند و ارضاء نمی شوند. نوع دیگر بدبختی که مردمی به ظاهر راضی و دلخوش دارد. شما آن را در راهبان، کشیشان، در صومعه ها و مساجد می بینید. مردمی به ظاهر خندان اما لبخندشان حالتی خاص از غم دارند. اگر عمیقا بنگرید متوجه بدبختی آنان نیز می شوید. نمی توان بینهایت داد. ندارید که بدهید. ذهن غیر عادی یک فرد مذهبی تحت تاثیر تربیت و فرهنگ مسیحیت، یهودیت، اسلام و.. بهتر از ذهن عادی است. چون بدبختی به طریق مذهبی خوب است. بدبختی به شیوه ارباب و پادشاه بهتر از بدبختی به شیوه رعیت و گدا است. هر دو در یک دنیا زندگی می کنند، اما یک فرد مذهبی مثل پادشاه زندگی می کند، سهیم می شود، می دهد، صدقه وار.

بودیزم، جینیزم و تائوئیزم نوع سومی از ذهن را درست کرده اند که نه عادی است و نه غیر عادی، در اصل ذهن نیست. برای معنی کردن آن بهتر است از کلمه «بدون ذهن» برای آن استفاده شود. سعی کنید خوب این سه را بفهمید. «ذهن عادی» و «ذهن غیر عادی» کاملا برعکس یکدیگر هستند ولی هر دو در همان مسیر «بیشتر» می باشند. هر دوی آن ها نیز در قطب مخالف «بدون ذهن» است که زائیده ذهن بودایی ها و جینیزم ها و تائوئی ها است. «بدون ذهن» چیست؟ بودائی و جینیزم به جای صدقه، بی تفاوتی را تعلیم می دهند. نمی گویند بده، زیرا دادن نیز بخشی از همان دایره گرفتن است. در گرفتن شما از کسی می گیرید، در دادن به کسی می دهید، اما همان دایره است. ابعاد تغییر نمی کند، فقط مسیر عوض می شود. تاکید بودائی بر بی تملکی و بی تفاوتی است، نه در دادن؛ شما نباید مالک چیزی یا کسی باشید، به سادگی دنیای مالکیت را رها می کنید. مساله دادن یا گرفتن نیست زیرا هر دو به دنیای مالکیت تعلق دارد. چگونه می توان چیزی را که متعلق به شما نیست به دیگران بدهید؟ فقط شما قادرید چیزی را که قبلا بدست آورده اید و یا گرفته اید به دیگران بدهید؛ در غیر اینصورت چگونه می دهید؟ وقتی به دنیا آمدید مالک چیزی نبودید، از دنیا هم که می روید چیزی را با خود نمی برید. پس شما یکی از این دو گروه هستید: یا آنها که طلب بیشتر و بیشتر را می کنند و بیشتر و بیشتر فرو داده و فربه می شوند، و یا کسانی که می دهند و می دهند تا ضعیف و ضعیف تر شوند. بودا می گوید: نباید یک مالک باشید. سمت هیچکدام را نگیرید و به سادگی در بی وضعیتی به سر برید. این شخص سوم، بدون ذهن، به دنبال دلخوشی و شادی فردی با ذهن غیر عادی نیست. ساکت تر، آرام تر و راحت تر خواهد بود، آرامش عمیقی را داراست. اما لبخندی را بر لبانش نمی بینید. بر لبان مجسمه بودا یا مهاویرا لبخندی نقش نبسته است. نه خوش هستند و نه بدبخت، بلکه دنیای شادی و ناراحتی را رها کرده اند و به راحتی در آرامش اند. بی تفاوت نسبت به دنیا، بدون تملک. از همه چیز فاصله دارند، کناره گیر هستند. در اطراف خود کیفیتی خاص از سکوت دارند که به خوبی می توان آن را احساس کرد.

دسته چهارمی هم وجود دارد؛ اکنون تبعیض بین چهار دسته مشکل می شود. ذهن عادی تقاضای بیشتر دارد؛ ذهن غیر عادی خواستار دادن بیشتر است؛ بدون ذهن، بی تفاوت و دست نیافتنی است، نه می دهد و نه می گیرد. پس دسته چهارم را چه بنامیم؟ آین نوع چهارم شاید بهترین نوع زندگی باشد. حتی بدون ذهن هم نیست. اصلا ذهن نیست. زیرا در وضعیت بدون ذهن، ذهنی به صورت منفی وجود دارد. هنوز تاکید بر بی نفاوتی نسبت به اشیا و دنیایی مادی است، با وجودی که تمرکزتان روی آنهاست. تاکید باید بر خود شما باشد نه بر اشیا. نسبت به دنیا بی تفاوت نباشید، زیرا بی تفاوتی خود پلی است به دنیا. به دیگری توجه نکنید؛ زندگی خود را کاملا به درون ببرید. نگران بیرون نباشید. در عین حال بی تفاوت نسبت به آن هم نباشید. نه تمنای بیشتر کن و نه بیشتر بده، نه بی تفاوت باش و نه توجه زیاد بکن. خود محور باش، در درون بنشین و هیچ کاری نکن تا تمام تمرکزت چرخشی دورانی و یک دور کامل را انجام دهد. انگار دنیا تماما ناپدید شده است؛ چیزی برای دادن نیست، برای گرفتن نیز نیست، چیزی برای بی تفاوت بودن نیست. فقط شما هستید؛ در خود آگاه خود زندگی می کنید و آن فقط دنیای شما است، چیز دیگری وجود ندارد. این مرحله ورای ذهن و ورای بدون ذهن است. این شاید بهترین مرحله فهم زندگی باشد. تا به آن نرسیده اید راضی نشوید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s