ذهن ما

یک ذهن معمولی در صدد اخذ بیشتر و بیشتر از دنیا است. از هر کجا و از هر طرف. ذهن معمولی گیرنده ای بزرگ است؛ یک گدا ! گدایی که ارضا نمی شود. هر چه بیشتر می گیرد، کشیده تر می شود. هر چه بیشتر دارید، بیشتر می خواهید، سیری ندارید. گرچه در درون نیازی نیست ولی در بیرون برایتان عقده روحی شده و بیشتر و بیشتر بدبخت تر می شوید. چون ارضا نمی گردید. هیچ چیز برای ذهنی که بیشتر طلب می کند، سیری ندارد. «بیشتر» علامت بیماری است، پایانی ندارد. ذهن عادی به خوردن ادامه می دهد (به شکل استعاره) ، نه تنها اشیا را بلکه اشخاص را نیز. شوهر طالب مالکیت عمیق همسر است. گویا نوعی خوردنی است؛ دوست دارد خوب بخورد و هضمش کند تا قسمتی از وی گردد. ذهن معمولی آدم خوار است. زن نیز چنین است؛ شوهر را چنان فرو می برد که چیزی از آن باقی نمی ماند. قاتل همدیگر هستند. دوستان نیز چنین اند؛ پدر و مادر نیز با بچه خود چنین می کنند، و بچه ها نسبت به والدین خود. کل ارتباطات ذهن معمولی دلالت بر قورت دادن دیگران می کند، نوعی خوردن دیگران.

(بیشتر…)

Advertisements

زندگی

ما در مورد زندگی چنان نگرش ها و افكار و فلسفه هایی ساخته ایم كه به واسطه ی وجود آن ها، از دیدن حقیقت زندگی محروم هستیم. ما پیشاپیش قبول كرده ایم كه زندگی چیست – بدون هیچگونه جست و جو، بدون هیچ طلب و بدون هیچ اداركی از خودمان.
ما تنها فكری از پیش تعیین شده و از پیش متصور شده در مورد زندگی را درك كرده ایم. ما هزاران سال است كه یك چیز را چون ذكر مدام آموخته ایم: زندگی بی معنی است، زندگی عبث است، زندگی رنج است، زندگی فقط برای ترك كردن آن خوب است! این ها از بس كه تكرار شده، همچون صخره در وجودمان سخت شده است. به همین دلیل، زندگی شروع كرده به تبدیل شدن به یك رنج بزرگ و به نظر عبث می آید. به این سبب، زندگی، تمام خوشی، تمام عشق و تمام زیبایی اش را از دست داده است.

انسان زشت گشته و به موجودی رنجور بدل شده است.

(بیشتر…)

انسان و آزادی

بشر آزادی واقعی را نمی شناسد، اصول او از بیرون برایش وضع و به او اعمال شده اند. عقاید دینی اش طی اعصار و قرنها، متحجر شده و دیگر از درون سرچشمه نمی گیرند. آنها به دنیای بیرون تعلق دارند.

آزادی

تعریف آزادی را از ویکیپدیا بخوانید.